من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مـازیــار تــرابی 

باید دست خودم را بگیرم و ببرم

بجایی که چشم ها دست از سرم بردارند

بجایی که عقربه ها سکونم را مسخره نکنند...

باید ببرمش بجایی که

تنها با خودم بنشیند

حرف بزند

شعر بگویم!

شعر بگوید!

چای بریزم!

چای بخورد!

باید خودم را ببرم

بجایی که هیچ کس نباشد...

راستش

اینجا هیچ کس با یک آشفته حتی حرف هم نمی زند...

                                                                              تـــرابــی



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1392/02/19-20:37

پنجشنبه 1392/02/19 23:05
قطاری سمت خدا می رفت
همه مردم سوار شدند
وقتی قطار به بهشت رسید
همه پیاده شدند یادشان رفت
مقصد خدا بود نه بهشت ...
............................
ممنون از دعوتتون ، نوشته های دلنشینی دارین ، قلمتان همواره سرشار از امید
پاسخ مازیار ترابی : سپاس از حضورتان
پایدار باشید و سر فراز
رها
پنجشنبه 1392/02/19 20:53
سلام
خیلی قشنگ بود.
آقای مهندس این شعراز خودتون بود؟
پاسخ مازیار ترابی : این ها تراوشات مغزی یک آمیب هست!!!!