من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مـازیــار تــرابی 

می دانی   به رویت نیاوردم …!

از همان زمانی که جای " تو " به "من " گفتی : " شما"

فهمیدم پای "او "در میان است 



Hoseyn Panahi




نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/08/19-00:01


وصیت نامه دکتر علی شریعتی

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........
عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......
من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم.

Wills doctor Ali Shariati

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-19:34

سخن بزرگان :

 

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند.

) الکساندر گراهام بِل)

 

هر چه بیشتر عمر میکنم بیشتراطمینان پیدا میکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بین ضعیف و قوی، بین انسان بزرگ و کوچک، میزان توانایی یا اراده استوار و خلل ناپذیر آنهاست. به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد: یا مرگ یا پیروزی.

) سِر توماس فاول باکستون(

 

هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد.

)نیدو کیوبین(

 

افرادی هم که توانایی متوسطی دارند می توانند کارهای بزرگ انجام دهند. اگر هر بار تمام نیروی خود را به طور خستگی ناپذیر روی یک چیز متمرکز کنند.

) ساموئل اسمایلز(

نخستین شرط لازم برای موفقیت این است که نیروهای جسمی و ذهنی خود را به طور پیوسته و خستگی ناپذیر روی یک مسئله متمرکز کنید.

) توماس ادیسون(

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-17:53

 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یك: لیوان آب برایش آورد.

پسر بچه پرسید «  یك بستنی میو ه ای چند است؟ »

پیشخدمت پاسخ داد : « ۵۰ سنت »

پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسید : « یك بستنی ساده چند است؟ » 

در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :« ۳۵ سنت »

 پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت: « لطفاً یك بستنی ساده »

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالی بستنی ، ۲ سكه ۵ سنتی و ۵ سكه ۱ سنتی گذاشته شده بود . برای انعام پیشخدمت!!!
 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-17:25

خاطره ای از دكتر محمود حسابی

""جهان سوم كجاست ؟""

آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ،سوالی مطرح کرد:استاد، شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟؟؟

فقط چند دقیقه به آخركلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آناعتقاد پیدا می كنم. به آن دانشجو گفتم: 

"جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد. مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد!!!"

Hesabi Professor Mahmoud



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-16:40

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یك 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید:  کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟  دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت: من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم.  سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید:کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟باز دست ها بالا رفت.

او اینگونه ادامه داد:خب ،اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی؟و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت:هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟  اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت: دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید.

خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید:تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. 

ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-13:52

باز من و باز این وبلاگ متروک

برای دوباره نوشتن باید بود !!!

باز می نویسم و باز زبانم نامفهوم میشود....

باز هم بوی باران و پرچینهای نم زده و عطر خوش خاطرۀ تو

سلام ...

سلام به روی ماه همه دوستای خوبم...

از دلتنگی هام نمیگم!!!

چند وقتی بود سرم حسابی شلوغ بود، تصمیم گرفته بودم این وبلاگ رو دیگه Update نکنم اما مگه میشه!؟؟؟

از امروز تصمیم گرفتم دوباره بر روی وبلاگم کار کنم و دوباره پلی بشه بین من و شما

و اینجاست...

شروعی دوباره 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1391/08/18-12:36







  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6