من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مـازیــار تــرابی 

دنیا مثل تو به تو نگاه نمی کند

کسی را دیدم که در جاده ها چراغ می کاشت

باران که می بارد

با چتر سهمت رااز باران به خانه ببر

باران روز تولد چترهاست

آهسته آهسته باران از پنجره ها عبور می کند

گویی تکه ای از آسمان در اتاقت افتاده است

سرت را که از پنجره بیرون می آوری

دیگر جزیی از دنیای آنسوی پنجره ای

دستانت را باز کن

تا تمام ترانه های آسمان در آغوشت بریزند

نگاه کن . . .

دنیا پر از نقاشی هایی است که می توان در آن راه رفت

از اینجا تا تمام لحظه های کمرنگ زندگی ام

کسی هست که نقاشی ام را می فهمد

اصل بودن ما در تمام لحظه های دنیا جاری است

باور کن بودنت را

حتی اگر نگاهی در زمین به تو خیره نمانده باشد

کنا ر فردا شاید جایی برای توست...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
دوشنبه 1391/08/22-21:52

می گویند جایی هست که فاصله ام را تا آسمان از بین

می برد جایی که خیلی دور نیست

هر شب که پنجره ام را باز میکنم ماه پولکهای سپیدش را

روی اتاقم می پاشد

انگار ستاره می چکد در اناقم و رد پایی که سپید شده است

تا لب پنجره ام

به آسمان که فکر می کنم تمام لحظه هایم می شوی

نیستی و نفس هایت در نوشته هایم موج می زند

ببین نوشته هایم  نفس می کشد

پس هنوز هم هستی ؛کنار قلب من ؛ دست در دستان من

تویی که با هر نفست عشق آموختم

زندگی را              باور بودن را

می بینی هنوز دوستت دارم

کاش می شد ...

کاش می شد دست اتفاق را بگیرم که نیفتد

شب ها بالشم را پر از ترانه می کنم وقصه پرواز

تا خواب تو را ببینم

گاه خواب هایم آنقدر شفاف است که وقتی بیدار می شوم

رد پایت روی فرش راه می رود وهمه کاغذهایم

 بوی تو را می دهد

و گاه آنقدر آشفته است که نفس باد را

حس می کنم وقتی باور بودنت را از خاطراتم پس می زند

آن وقت است که همه چیز بوی دوری می دهد

روزها خاکستری است ؛بغضی سرد در گلویم

و باور تلخ نبودنت ...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
دوشنبه 1391/08/22-21:36

 بر سر گور كشیشی در كلیسای وست مینستر نوشته شده است:

«كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!»

شرح حكایت:

برای ایجاد تغییر در محیط، باید ابتدا محدوده تحت نفوذ خود را شناسایی كرده و سپس برای ایجاد تغییر در آن محدوده، برنامه ریزی و اقدام نمود...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/08/20-22:06

مطلبی که در ادامه می آید خلاصه شده بخش ملاقات با اینشتن از کتاب استاد عشق به قلم ایرج حسابی پسرپروفسور می باشد , هرچند این کتاب تنها کتابی است که بطور مشخص به زندگی نامه پروفسور حسابی پرداخته است واطلاعات بسیار ارزشمندی از زندگی این استاد ایرانی ارایه داده است , اما نوع نگارش آن خالی ازمشکل نیست و نکته مهمتر تاریخ حوادث است که بطور مشخص به آنها دركتاب اشاره ای نشده است , اما خلاصه بخش ملاقات با اینشتن پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترین آنها بی  نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنید  پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یكماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می  توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم. در پایان پروفسور اینشتن من را صدا کرد و صمیمانه به من تبریک گفت...

Pofessor Mahmoud Hesabi



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/08/20-18:16



Atefe Goorgin
 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/08/20-01:14

     درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

                 و باد

                        بی سرو سامان

                                        و باد

                                             سر گردان

                                 

                                              تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

Forogh Farokhzad

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/08/20-00:37

صدا كن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌كرد
و خاصیت عشق این است

Sohrab sepehri

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/08/20-00:07

به این دلیل که:

- ایران تنها کشوری است که در آن سیاستمداران کار اقتصادی می کنند، شرکتهای اقتصادی کار سیاسی می کنند ، نیروهای نظامی کار تولیدی می کنند و  حفاظت اطلاعات مشکل مسکن را حل می کند !؟!

- یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت و یکی از بزرگترین واردکنندگان بنزین هستیم.

- توی همه جای دنیا آثار باستانی را از زیر آب در میارن ، توی ایران می برند زیر آب (سد سیوند) !؟

- در ایران دانشجوها توی کتابخانه آشنا می شن ، توی پارک درس می خونن، سر کلاس می خوابن!؟!

- اینجا همه خودشان را فوق العاده جدی می دانند اما همه همدیگر را مسخره می کنند.

- در همه جای دنیا هر وقت سرو کله پلیس پیدا می شود ترافیک حل می شود ولی در ایران هر جا که پلیس هست ترافیک هم هست.

- همه جای دنیا در اداره ها کار می کنند در منازل استراحت و در خیابانها تفریح ولی در ایران مردم در ادارات استراحت, در منازل تفریح و در خیابانها کار می کنند (مسافرکشی!) .

- از هر 1000 مفسد اقتصادی یکی و از هر 1000 فعال .....، 999 نفر در زندان داریم!!

- ...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/08/19-23:33

یکی از همین آقایون «باهوش» و جذابی که همیشه برای شکار قلبهای لطیف جنس مقابل در کمین نشسته اند و جزو تاجران موفق هم بود در هواپیما کنار دست یکی از خانم های بسیار جذاب سوئدی می نشیند.

بعد از مدتی سکوت آقا به خانم پیشنهاد می دهد که یک بازی خیلی ساده بکنند. خانم در کمال ادب رد می‌کند. اما آقا به هر ترتیب بازی را شرح­ می‌دهد:
«ببیند خیلی ساده است! من از شما یک سئوال می پرسم، اگر غلط جواب دادید باید 5 دلار به من بدهید. اگر درست جواب دادید من 5 دلار به شما خواهم داد»...
خانم مجدداً جواب رد داد و سعی کرد که کمی بخوابد.

مرد مجدداً تقاضایش را تکرار کرد و ایندفعه پیشنهاد 50 دلار در صورت برنده شدن خانم را داد. خانم مجدداً رد کرد. مرد که شدیداً تصمیم گرفته بود سر صحبت را با این خانم باز کند پیشنهادش را تبدیل کرد به 500 دلار!!! اگر شما برنده شدید 500 دلار بگیرید و اگر بازنده شدید فقط 5 دلار به من بدهید!

در نهایت خانم قبول کرد.

مرد شروع کرد: رئیس جمهور شانزدهم ایالات متحده چه کسی بوده؟ و زن بعد از مدتی فکر اعتراف کرد که نمی‌داند. و از توی کیفش یک 5 دلاری به مرد داد.

حالا نوبت خانم بود. مدتی فکر کرد و پرسید: «پاهای صورتی دارد، پنج دست و فقط دو دندان زرد دارد. بگویید آن چیست؟»

مرد نمی دانست. لپ‌تاپش را باز کرد و سرتاسر اینترنت را جستجو کرد. با تلفن ماهواره‌ای به دوستانش زنگ زد و چند ایمیل زد و از همه کمک خواست. هیچ جوابی پیدا نشد. در آخر، وقتی شکست را قبول کرد، 500 دلار به خانم پرداخت کرد.

هواپیما تقریبا فرود آمده بود و دیگر فرصت زیادی نمانده بود. مرد رو کرد به خانم و گفت: «حالا جواب این سئوالی که پرسیدید چی بود؟»

زن لحظه ای فکر کرد، آنگاه در حالی که از صندلی بلند می‌شد که پیاده شود، دست توی کیفش کرد و یک 5 دلاری به مرد داد: «نمی‌دونم!»

 

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/08/19-22:58

 


http://www.globalrichlist.com/index.php



اگر میخواهید بدانید كه از نظر میزان درآمد چندمین نفر در دنیا هستید با مراجعه به آدرس فوق حقوق خود را وارد نموده و دكمه show را بزنید .

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/08/19-22:27







  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6