من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مـازیــار تــرابی 

  می خواهم بگذرم،
 
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
 
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم.
 
ساختم و تو خراب کردی
 
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

 
اشک ریختم،
 
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
 
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

 
و به یاد آوردم،‌
 
خودم را
 
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
 
چگونه پرواز را دوست داشتم
 
و تو را
 
که بالهای مرا شکستی
 
همچون قلبم

 
می خواهم بگذرم،
 
از تو
 
از عشق ویران کنندهء تو
 
از منی که با تو بوجود میامد
 
و چه غریب بود

 
قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

 

....

 

 

  می دانم که
  
همه ی حر فهایم تکراریست
 
مثل کوبیدن بر دری بسته
 
بی امید باز شدن

 
اما چه کنم؟
 
دوباره رنگ نگاهم پریده است
 
دو باره صدایم نفس نفس می زند


 
کسی از کوچه دلم نمی گذرد
 
کسی جوانیم را با خود می برد
 
چیزی در قلبم فرو می ریزد
 
چیزی در من تمام می شود

 
مثل کودکی هایم که مرده اند

 
و من دوباره
 
تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
 
بی حضور خورشید
 
بی نور ماه
 
و در تمام راه
 
باد در گوشم
 
آواز خواهد خواند
 
و من با خود
 
گل های یادگاری
 
خواهم برد
 
و آرزو می کنم
 
که رد پایم
 
به این زودی پاک نشود

 
و سر انجام
 
خواهم رسید
 
به آن دو راهی همیشگی
 
زندگی کردن
 
یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/25-01:58

ما بد تربیت می شویم.

همه خرابی ما به گردن همین خرافات است،

که از بچگی توی کله مان چپانده اند

و همه مردم را آن دنیایی کرده اند.

این دنیا را ما ول کرده ایم و فکر موهوم را چسبیده ایم،

نمی دانیم کی از آن دنیا برگشته که خبرش را برای ما آورده!

از توی خشت که می افتیم برای آخرتمان گریه می کنیم تا بمیریم...

 

صادق هدایت



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/25-01:27

زن:مگه اینجا مدرسه دولتی نیست!؟

مدیر:اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز

زن:آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن؟

مدیر:این که شهریه نیست اسمش همیاریه!!!

زن:اسمش هرچی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن

مدیر:خوب برو اسم بچت رو تو تلویزیون بنویس !!! اینقد هم وقت منو نگیر...

زن:آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم؟!!

مدیر:خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه!؟ آقای مستخدم این خانم رو به بیرون راهنمایی کن...!

...

زن با چشمهای پر از اشک منتظر اتوبوس بود،اتومبیل مدل بالایی ترمز کرد و زن سوار شد...روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد:کمیته مبارزه با فقر در جلسه امروز... ستاد مبارزه با بیسوادی...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود:با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!!! زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را به 200001 تحصحیح کرد:

با 200001 زن خیابانی چه می کنید؟!!!

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/25-00:38

                   

 

                      



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/11-12:20

              

نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/11-12:13

       

نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/12/11-12:01

ﻣﻦ و تنهایی ﻣﻦ...

در اﺗﺎﻗﯽ دﻟﺘﻨﮓ!

در ﭘﺲ، ﭘﻨﺠﺮه ای ﻣﻪ آﻟﻮد

ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎی ﻏﻢ رﻓﺘﻦ ﺑﺎد

از ﺳﺮ ﮔﯿﺞ و ﭘﺮﯾﺸﺎن ﺷﺪه ی ﺑﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻨﺸﺴﺘﯿﻢ...

دﺳﺖ ﻣﻦ ،

ﺑﺮ ﺗﻦ اﯾﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﺧﯿﺲ

ﻗﺎﺑﯽ از ﺑﯿﺪ ﮐﺸﯿﺪ.

ﺑﺎد پاییزی ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺎز

ﺗﻦ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﺮ ﺑﯿﺪ ﮐﺸﯿﺪ.

ﺑﯿﺪﻣﺠﻨﻮن ﺷﺪه در داﻣﻦ ﺑﺎد

رﻗﺺ ﻋﺼﯿﺎﻧﯽ ﺧﻮد آﻏﺎزﯾﺪ...

ﺑﺎز هم !

ﺑﺎد ﮔﺬﺷﺖ!

ﺗﻦ ﻟﺮزان درﺧﺖ ﻣﺠﻨﻮن

در ﭘﺲ رﻓﺘﻦ آن

ﺳﺨﺖ ﺷﮑﺴﺖ...

ﻏﻢ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻏﻢ او

ﻏﻢ تنهایی ﻣﺎ

ﻏﻢ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﻣﺎ

ﻏﻢ آﺷﻔﺘﮕﯽ از ﺑﻮد و ﻧﺒﻮد

ﻏﻢ ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﺑﺎد ﺧﺰان

ﻏﻢ تنهایی ﻣﻦ

ﻏﻢ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﺑﯿﺪ

همه در ﻗﺎب ﺗﺮک ﺧﻮرده ﺗﺐ دار ﺷﮑﺴﺖ

ﺑﯿﺪ ﻣﺠﻨﻮن وﻟﯽ آرام اﺳﺖ...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
شنبه 1391/09/18-16:35

سکوت تمام جاده ها را به موسیقی غمگین گام هایم خواهم شکست....

بی چاره دلم!

نمیدانم چه بر سر پر سودای تو آمد که شکسته ای

بی چاره دلم!

همیشه لبخند زدی بر همه ی چیزهایی که تو را میمیراند

میدانم دل کوچکم ، تو همه چیز را باخته ای

حتی اگر زنده ای به جبر زمان...



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1391/09/3-11:26

من با ابرها به یک نقطه مشترک رسیده ام

به انتشار نزدیکم مثل اتم های اکسیژن

حس انتشار من از یک چیز مشترک می آید

لامپ های کوچک روشن و خاموش در روشنایی شان

با هم شریک می شوند

تا خیابان را بهتر ببینند روشنایی در تعداد چراغ هایشان

به تکثیر رسیده

چشمها این همه احساس را از کجا می آورند که در

نگاه ها می ریزند و فقط از هویت تو با نگاهت

روی زمین پخش شده است

من تو را می فهمم  

صداها روی خطوط تلفن تاب می خورد

چیزی مثل یک انرژی از گرمای دستانت در حال عبور است

شب هنگام هر اتاق به اندازه زنده بودن انسانش

روشن است

 به چیدن ستاره رفته بودم ستاره مرا چید

دلیلی برای تنها بودن انسان وجود ندارد

دایره انسان ها با به اشتراک گذاشتن وجودشان

بزرگ می شود...

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
دوشنبه 1391/08/22-23:13

مثل روز های دیگر  بی تفاوت و ساده

می گذریم

مثل غریبه ها برای هم  

اسیر تکالیف روزمره ایم

 به شخصیتمان دستبند زده اند

هیچ کس قدم جلو نمی گذارد   

احساس به گل نشسته است

گاه خواب       گاه بیدار

چرا سنگ شده ایم

لبخند های بی رنگ  روزهای سیاه و سفید

چرا ؟

شاید در انحصار الگوها

زندگی را به غلط ترجمه کرده ایم  



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
دوشنبه 1391/08/22-23:03







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6