من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مـازیــار تــرابی 

سرما آنقدر وحشی شده است

که از پشت پنجره نیز چنگ میزند!!!

ساعت اتاق من همردیف قلب من

می تپد ...

شاید میخواهد بگویید

 لحظه های تنهایی تمامی ندارد ...

و

حرفهایی که میترسم به تو بگویم!!!

حرفهایی که شاید

برای همیشه

نگاهت را ازمن بگیرد ...

حرف هایی که باشد برای نگفتن!

کاش تو یک ساحره بودی

یا یک دختر کولی فال بین ...

ای کاش زبان نگاهم را می فهمیدی

ای کاش یک مترجم بودی

مترجم کلمات گنگ ...

و یک آه ...

تمام ناگفته های من

روی پنجره حک میشود ...

پنجره ای که به اندازه ی چشمان سبز تو

می بیند و ساکت است ...

سرما آنقدر وحشی شده است

که از پشت پنجره نیز چنگ می زند ...

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
یکشنبه 1392/02/15-20:10

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یك 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید:  کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟  دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت:  من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم.  سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید:  کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟  باز دست ها بالا رفت.

او اینگونه ادامه داد:  خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟  و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت:  هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟  اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت:  دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید.

خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید:تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین.  ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
جمعه 1392/02/13-11:38

شرمنده معلم!

ورق هاى دفتر من سیاه مى شوند و گیسوان تو سپید
من قد مى کشم تا تو نفس مى کشى...
هر روز
در تو پیامبرى بامن سخن مى گوید
که چشم هایش از بى خوابى سُرخ اند
آه!
در کلاس درس تو
حتى تخته سیاه روسفید شد
من هنوز شرمنده...
چقدر خسته ات کردم...

روزت مبارک

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1392/02/12-18:24

سلام
امروز یک داستان کوتاه از آنتوان چخوف داشتم میخوندم دیدم خیلی جالبه، براتون تایپ کردم و تو ادامه مطلب گذاشتم امیدوارم از خوندنش لذت ببرین...

نظر یادتون نـــــره...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1392/02/12-16:43

در این شهر

تراژدی های ناب برای دل های هوس ران شده است

و در سیاهی شبهایش

مردمان شهر تاریكی به دنبال عشق های ناب می گردند

فارق از آن كه بدانند

آغوش های پاك برای دل های ناب است نه تراژدی هوس آلود ....

 

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1392/02/12-16:16

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
پنجشنبه 1392/02/12-16:11

نیچه به " لوآندره سالومه " نوشت:

"... تو چه معشوقه‌ای هستی شب ها کنار من نیستی؟..."

لوآندره سالومه در پاسخ گفت:

"... تو چه فیلسوفی هستی که عشقو معادل تختخواب میدونی!!!..."

با تو هستم دختر ، ای کسی که هیچ وقت دیگران حتی فیلسوف ها

درکت نکردن ، روزت مبارک...

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
چهارشنبه 1392/02/11-13:32

بابا که شدم ...

به دخترم پول تو جیبی نمیدم !!!

تا یواش از پشت سرم بیاد دستاشو حلقه کنه دور گردنم

موهاشم بخوره تو صورتم در گوشم پچ پچ کنه ....

بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون

موهاشو بزنم کنار ، ماچش کنم بگم برو از جیبم بردار بابایی

به خاطر دخترم هم که شده یه روزی بابا میشم !!!!

                                                                            " تــرابـی "

     

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
چهارشنبه 1392/02/11-13:31

زمین نلرز ! اینجا ایران است!


گاه فراموشت می شود که مردمان این سرزمین سالهاست که بر خود می لرزند ! تو دیگر کوتاه بیا !


اینجا بوشهر است ،جایی که خانه های مردمانش از کاه و گل است !


نلرز زمین..........


                                          



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
یکشنبه 1392/01/25-13:53

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

………………
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم.

 



نوشته شده توسط :مازیار ترابی
چهارشنبه 1391/12/30-02:35







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6